تبليغاتX
zendegi
zendegi

inja tamame zendegii zire soal borde mishe

مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث میشود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟

زندگی لبخندی زد و گفت : دروغی که در من نهفته است و حقیقتی که در تو وجود دارد


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 16:55 توسط marg|

به ساعت نگا می کنم!احساس میکنم که خیلی وقته داره با تیک تاکش روی اعصابم میره اما مگه مهمه؟حرفای لیلا یادم میاد:انگار رو پیشونی ما ادما نوشتن بد بختی کوچیک بودم بابام معتاد بودو دست بزن داشت مامانم برای امرار معاش با مردای دیگه میپرید منم که مدرسه نمیرفتم با 7 تا بچه ی دیگه کسی به فکر من ته تغاری نبود بابام مرد .....بزرگ شدم مدرک نداستم بم کار ندادن میخواستم دختر سنگینی باشم اما مگه روزگار میذاشت عاشق شدم یعنی فکر کردم که شدم با هم رابطه بر قرار کردیم ایدز داشت حالا هم که دیگه من...!!!خدایا مرسی که داری منو از این زندگی نکبتی نجات میدی............

-هدف خدا چیه؟چرا بعضیا خوشبختنو بعضیا نه؟میخواد قدرتشو نشون بده؟چیو میخواد به ما ادمای خوشبخت نشون بده؟چرااااااا؟نمیفهمم!!!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 16:48 توسط marg|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت